تبليغاتX
دیدار با یک دوست
زمینه سازی ظهور حضرت بقیه الله با ترویج فرهنگ فداکاری و ایثار میسر است(شهید حاج شیخ عبدالله ضابط)
حال من خیلی بد است

هیچ کس مرا نمی فهمد

صدا کن مرا صدای تو خوب است

هیچ کس مرا نمی فهمد حتی خودم

صدا کن مرا صدای تو خوب است

حالم اصلا خوب نیست

هیچ کس مرا نمی فهمد اما یقین دارم که "او" می فهمد

در حال لبریز شدنم هیچ کس مرا نمی فهمد

من سال هاست که غصه دارم هیچ کس مرا نمی فهمد

من سال هاست که از دست بشر به تنگ آمده ام

دلم میگیرد

دلم می خواهد بروم

هیچ کس مرا نمی فهمد

صدا کن مرا صدای تو خوب است

دلم می خواهد فرار کنم

به جایی دور تر از دور

که دست بنی بشری به من نرسد

آه که چقدر زندگی سخت است و ماندن سخت تر

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 19:59  توسط (این کمترین منتظر)  | 

مرو ای دوست .........!

مرو ای دوست...........!

 مرو از دست من ای یار!

که منم زنده به بوی تو

 به گل روی تو

مرو ای دوست!

 مرو ای دوست! بنشین با من و دل

بنشین تا برسم مگر به شب موی تو

تو نباشی چه امیدی به دل خسته من

تو که خاموشی

 بی تو به شام و سحر

 چه کنم با غم تو؟

چه کنم با دل تنها ؟

چه کنم با غم دل؟

چه کنم با این غم؟

 دل من! ای دل من!

بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل

بنشین تا برسم مگر به شب موی تو

چه کنم با غم تو ؟!

چه کنم با دل تنها که نشد باور من

تو و ویرانی................

خاموشی........

کوهم اگر......

 چه کنم با غم تو؟

چه کنم با دل تنها؟

چه کنم با غم دل؟

چه کنم با این غم؟

دل من! ای دل من!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 23:42  توسط (این کمترین منتظر)  | 

۱.همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و  تو همچنان که هستی

تو اگه پرنده باشی چشای من آسمونه

راز پر کشیدنت رو کسی جز من نمی دونه

واسه من سخته که بی تو بنویسم مشق پرواز

با صدای ساز خسته تر کنم گلوی آواز

من و تو گرچه اسیریم حیفه از غصه بمیریم

بیا تا آخر دنیا بشینیم و پر نگیریم

جای پر زدن زمین نیست توی قلب آسمونه

قصه مرگ و جدایی تو کتابا جا می مونه

نگو عمرمون تموم شد نگو دیگه همدمی نیست

بیا فردا رو بسازیم اینکه فرصت کمی نیست

اشک پاکتو نگه دار واسه غسل تن پرواز

زنده کن صدای سازو که رسیده وقت آواز

۲.واسه هر کی دل من تنگ میشه

 تا می فهمه دلش از سنگ میشه

 دوستی از رو زمین پاک شده

مردی و مردونگی خاک شده

 

دیگه بسه دیگه بسه انتظار

ابر رحمت به سر دنیا ببار

شب تار شب تار شب تار

آسمون خورشید و بردار و بیار

 

چقدر متاسفم که امسال نتوانستم در مراسم سالگردتان شرکت کنم.چقدر از مدت ها پیش خوشحالی می کردم که مامان و زهرا را میبینم اما مجبور شدم همان روز به شهری سفر کنم که حالا برای همیشه از آن شهر زده شده ام

هرکسی کو دورماند از اصل خویش

 بازجوید روزگار وصل خویش

اما من بعد از بیست و چند سال از اصلم زده شدم

۳.از کجا باید شروع کرد قصه عشق و دوباره

 تا همه بغضای عالم سر عاشقی نباره

با زمین خیلی غریبم با هوای تو صمیمی

دیده بودمت هزار بار توی رویای قدیمی

به نگاه چشم گریون یه فرشته رو زمینی

چشامو به روت بندم تا که اشکامو نبینی

با تو فریاد یه عمرو می کشم تا اوج باور

دلای آبی همیشه می مونن بی یار و یاور

غربت آرزوهامون دل طاقتو شکونده

 نگو تو شهر حقیقت واسه ما جایی نمونده

نگو دیره واسه گفتن سهمم از دنیا همینه

 که تو تنهایی شبهام کسی اشکامو نبینه

پ.ن۱:از قبلا ها هم از آلبوم برکت اصفهانی خیلی خوشم می آمد.این بار که داشتتم پهم ست می نوشتم هم گوش می کردم خیلی عالی شد که اینها را هم نوشتم.

پ.ن۲:لطفا با آهنگ بخوانید

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 17:50  توسط (این کمترین منتظر)  | 

پیامبر اعظم (ص):یوم غدیر خم افضل اعیاد امتی.

 روز غدير خم برترين عيدهاى امت من است و آن روزى است كه خداوند بزرگ دستور داد; آن روز برادرم على بن ابى طالب را به عنوان پرچمدار (و فرمانده) امتم منصوب كنم، تا بعد از من مردم توسط او هدايت‏شوند، و آن روزى است كه خداوند در آن روز دين را تكميل و نعمت را بر امت من تمام كرد و اسلام را به عنوان دين براى آنان پسنديد.

"انی ما خلقت سماعا مبنیه و لا ارضا مدحیه و لا قمرا منیرا و لا شمسا مضیئه و لا فلکا یدور و لا بحرا یجری و لا فلکا یسری الا لاجلکم و محبتکم"

فرازی از حدیث شریف کساء

به یاد آن شب های چهرشنبه که در منزل بابا ضابط می خواندیم

عید شما هم مبارک بابایی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 15:1  توسط (این کمترین منتظر)  | 

دوست دارم صدات کنم تو هم منو نگاه کنی،من تو رو نگات کنم تو هم منو صدا کنی

قربون صفات برم از راه دوری اومدم،جای دوری نمیره اگه منو نگاه کنی

دل من زندونیه تویی که تنها می تونی قفس و وا کنی و پرنده رو رها کنی

میشه کنج حرمت گوشه قلب من باشه؟میشه قلب منو مثل گنبد طلا کنی؟

تو غریبی و منم غریبم اما چی میشه؟ دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی

دوست دارم تو ایوون آیینت از صبح تا غروب،من باهات صفا کنم تو هم منو دوا کنی

دلمو گره زدم به پنجرت دارم میرم،دوست دارم تا برمی گردم گره ها را رو واکنی

دوست دارم از حالا تا صبح محشر همه شب،من رضا رضا بگم تو هم منو رضا کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 20:17  توسط (این کمترین منتظر)  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 12:7  توسط (این کمترین منتظر)  | 

سلام آقا

خیلی وقت است دیگر برایتان نامه ننوشته بودم می خواستم بگویم من هنوز مستم از آن آیه های سوره یوسف

می خواستم بگویم که هنوز رعشه بر اندامم می اندازد پیراهن یوسف می خواستم بگویم آقا نفهمیدم اندکی واضح تر

آقا ببخشید ما را شما را بخدا ببخشید ما را

و ببخشید این کمترینی را حتی یک لحظه برای شما زندگی نکرد نفس نکشید ازخود گذشتگی نکرد

هیچ هیچ هیچ کار نکرد

آقا می خواهم از این به بعد در انتظارتان باشم

اما در انتظارتان بدوم نمی خواهم به انتظارتان بنشینم می خواهم به انتظارتان بر خیزم و حرکت کنم

برای آنچه شما می پذیرید

یاریم کنید آقا این کمترین کمترینان منتظرتان را

دست آخر اینکه

شاید این جمعه بیایید شاید

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:17  توسط (این کمترین منتظر)  | 

آه ای حسین حسین حسین

بگذار تا بار دیگر مقابل ایوان طلایت بایستم و رو به ضریحت زانو بزنم

بگذار تا باز هم این نگاه غبار آلوده با طلایی گنبد نمایت اشک توبه و شوق عشق را در هم آمیزد

ای معشوق ازلی و ابدی تاریخ بشریت

ای تجلی عشق الهی با انتهای معنی

بگذار شش گوشه مثلث عشقت را ببوسم

ودر اضلاع جاویدانش فنا شوم

بگذار عطر حرمت را بنیوشم

بگذار از چشمه سار معرفتت آب حیات بنوشم

بگذار تا در هوایت خاکستر شوم

خاکستر

خاکستر

آه ای حسین حسین حسین ...

برای بابای عزیزم!

مامان ضابط می گفت یکی از اولین روز های مرداد به دنیا آمده اید

بابایی تولدتان مبارک

فکر می کنم یکی از بچه هایتان هم مردادی باشد میروم به مامان زنگ بزنم بهشون تبریک بگم

بابا میبینمتان که در حرم مولا حسین پرسه می زنید خوشبحالتان بابا.من هم آنجا هستم.نگاهتان می کنم و می خندم.چه مهمانی بزرگی است!

بابا می گویند از وقتی رفتید کربلا یک ضایط دیگر شدید کارهایتان را سریع انجام می دادید کارهای عقب افتاده را تکمیل می کردید و نمی دانیم چه گفتید با حسین که جواز رفتنان صادر شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 18:13  توسط (این کمترین منتظر)  | 

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

عشق محمد بس است و آل محمد

پ.ن:این روزها بعلت سرماخوردگی شدید نتوانستم عید مبعث را تبریک بگویم

پ.ن۲:خیلی دلم می خواست این شعر را در یکی از معابر شهرم ببینم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:19  توسط (این کمترین منتظر)  | 

سلام بابا ضابط عزیزم!

این روز ها دلم بدجوری هوای زهرا خانم و امیر حسین را کرده است.دلم می خواست کاش باز هم مامان ضابط قم بود و می رفتم پیشش حال و هوایی تازه می کردم.

دلم دوباره این روزها از همه دنیا گرفته و شوق دیدار دوباره تان باز هم در دلم جان گرفته است.بابا خیلی وقت است سری به این دختر حرف گوش نکن حقیرتان نمی زنید.

به من می گویند امسال دیگر مثل سال های قبل ماه رجب کار های مستحبی نمی کنی راست می گویند بابا اما دلم را به حرف حافظ خوش می کنم گاهی

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد

یادش بخیر دوسال پیش ماه رجب مشهد زیارت رجبیه توفیق شده بود و بیش از ده روز هر شب پیش مامان ضابط بودم خیلی از دانشجوها مرا به مامان ضابط نشان می دادند و می گفتند:دختر شماست؟چقدر با شما شباهت دارد!

هییییییی!

بابا یک سوال دارم بین من و شما چند سال فاصله است؟

یک سال؟دوسال؟ده سال؟چقدر؟

دیدید بابا! چند وقت پیش آیت الله العظمی بهجت از بین ما رفتند. خیلی بهشان غبطه خوردم نه بخاطر دریای کمالاتشان بلکه بخاطر اینکه زودتر به دیدار ربشان رفتند و من در سیل جمعیت داغدار ایشان حس خوشحالی می کردم برایشان و حس می کردم ایشان هم خوشحال اند که به اصل خویش پیوسته اند.

آن موقع نشد برایشان پستی بروم اما یاد شعر زیبای حافظ از لسان مبارک حضرت حجت الاسلام فاطمی نیا می افتم که براستی دل آدمی را می سوزاند:

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

حرف دیگر اینکه بابا ممنون از اینکه دعا کردید تا دوست صمیمی و قدیمی تان آقای احمدی نژاد دوباره رئیس جمهور شود.

دیدید دعایتان اثر داشت.

برای من هم دعا کنید بابا برای من و خانواده ام.

این هم آخرین شعر:

///

شعر یادم نیامد بابا این عکس و شعر را می گذارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 20:53  توسط (این کمترین منتظر)  |